دفتردل
دفتردل
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

خدایا!

جسم من دشتی ست

که بذرنیکی درآن می کارم

وبانام توآن راآبیاری می کنم!

تاگل عطراگین حضورت درقلبم بروید.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1391, توسط من |

سلام/خودم امدم

دیربه دیر میام اما میام/

چطورید؟؟؟؟؟؟؟؟؟انشالله هیچوقت بی حوصله نشید

ی حسی الان پیداکردم.مثل اینه ک قراره برم ی جای خوب مثلا مکه یا کربلا

فقط یه حسه  اما انشالله به واقعیت برسه.

ب اندازه تمام دنیا خوشحالم

تولد حضرت زهرا مبارک

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

جماعت! من دیگه حوصله ندارم

به خوب، امید و

ازبد گِلِه ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری به کار این قافله

ندارم ....

 

دوستای گلم این وبلاگو به دست دوستم میسپارم.منو ببخشد ودعاکنید

خداحافظ تا یه مدت

 

دلم پرواز می خواهد،

دلم آواز می خواهد،

دلم بی رنگ و بی روح است

دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

 

متhدیشب گرسنه بود ،

دختری که مُرد ...

چه آسان به خاک پس دادیمش ...

و همسایه اش , زیارتش قبول

دیشب از سفر رسید

مکه رفته بود

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

 

 

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت

که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد !

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

چه کسی می گوید :

که گرانی شده است؟

دوره ی ارزانیست !

دل ربودن ارزان !

دل شکستن ارزان !

دوستی ارزان است...!

دشمنی ها ارزان !

چه شرافت ارزان !

تن عریان ارزان !

آبرو قیمت یک تکه ی نان...

ودروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است !

کمتر از آب روان

وچه تخفیف بزرگی خورده

قیمت هر انسان......

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

خدایا

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم ، نه راه پس
پل های امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند


حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند


گُل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه در سفرم را شکسته اند


حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

 

نکند شکوفه روزی به کویر دل ببند
نکند پرش بریزد نکند لبش نخندد


نکند که سینه سرخی دل از آسمان بگیرد
همه جا بهار باشد گل من ولی بمیرد


شب و آن هزار چشمی که دوباره می درخشد
نکند که خواب باشم و خدا مرا نبخشد

خدای من شرمندم.

 

 

خدایا

مارو ببخش که در کار خیر

یا "جار" زدیم...

یا "جا" زدیم...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 ارديبهشت 1391, توسط من |

 

خدایا! از هیچ دشمنی نمی هراسم،

چون تو در کنارمی،

آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست اگر با من بمانی همیشه پیروزم

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 ارديبهشت 1391, توسط من |

ادم که تنها میشه خودش میشه سنگ صبورخودش.خودش میشه همدم خودش

تنها که باشه خودش خودشو اروم میکنه.و مگه غصه نخور

الان دیگه حوصله حرف زدن باخودمم ندارم.حوصله درددل باخودم.حوصله اروم کردن خودم

میخام بشینم یه جا ب هیچی فکرکنم.به سکوتتتتتتتت

به دیوانگی/